ZOOM

کوندرا، هنرمند تقابل ها

  • کوندرا، هنرمند تقابل ها رضیه انصاری میلان کوندرا نویسنده ای چک تبار است که سال هاست به زبان فرانسه می نویسد و با ترجمه و نشر آثارش به زبان چکی مخالفت می کند. ایده ی داستان مهاجرت او از چکسلوکی به فرانسه اما دقیقا در همان سال هایی شکل می گیرد که نمی خواست جلای وطن کند. به قول خودش فکر می کرد نویسنده نمی تواند در جایی جز سرزمین مادری زندگی کند. در آن سال ها معترضان بسیاری به حمایت از جنبش اصلاح طلبان پرداختند و به رهبری الکساندر دوبچک، خواهان "چهره ای انسانی از سوسیالیسم" و رفرمی در کمونیسم آن زمان شدند. این دوره فعالیت ها که به "بهار پراگ" شهرت گرفت، چند ماهی بیشتر دوام نیافت و با حمله ی اتحاد جماهیر شوروی و هم پیمانانش به چکسلواکی در آگوست 1968 به خزان نشست. کوندرا در سخنرانی معروفش در ژوئن 1967خواستار آزادی بیشتری برای نویسندگان شد، نویسندگانی که به باور او اسیر دستگاه و تشکیلات کمونیستی شده بودند. اقداماتی مشابه در راستای حمایت از جنبش اصلاح طلبان و نقد و مخالفت با سیستم خودکامه ی کمونیسم نام این عضو اخراجی حزب کمونیست را در فهرست سیاه قرار داد و موجبات ممنوعیت نشر آثار او وسپس اخراجش از کرسی استادی دانشگاه تئاتر و سینما را نیز فراهم ساخت. با این همه میلان کوندرا به موج مهاجران 1968 نپیوست و ماند تا برای خودش بنویسد و غم خصوصی خود را در رویدادهای بزرگ اجتماعی و سیاسی به اندوهی دراماتیک تبدیل کند. بیشتر آثار او شخصیت هایی را به نمایش می گذارد که به خوش بینی های موجود در جامعه و مردم بی خیال یا وابسته به حکومت ایراد وارد می کنند و بهای این اعتراض فردی را در زندگی اجتماعی و سیاسی خود با تنهایی یا تهدید یا تبعید می پردازند (تامینا در خنده و فراموشی یا توماش و ترزا و سابینا در سبکی تحمل ناپذیر بار هستی). کوندرا همه چیز را انسانی، یعنی نشات گرفته از انسان بودن انسان می داند. پس کمونیسم و فاشیسم و تعصب و جنایت نیز انسانی اند و بدیهی است که آرمان های سیاسی بسیاری به کشتارهای جمعی بی انجامد. می گوید من که کشیش نیستم پس نمی توانم به مردم بگویم به چه چیزی اعتقاد داشته باشند. او در ادامه ی این باور، عوام پسندی را از کارکردهای موفق سیاست بازانی می داند که هدفشان دلخوش کردن و راضی نگهداشتن توده های مردم است و از این رو عامه پسند را مایه ی عاطفی رقیقی برای هنر و بنابراین مردود می داند. در روابط جنسیِ شخصیت های آثارش به مسئله ی هویت می پردازد، به رابطه ی جسم و روح، و تن و اندیشه که در موقعیتی خاص شکل می گیرد. او حتی در نمایش این روابط نیز آن چه را که در سیاست روز جامعه روی می دهد به زندگی خصوصی شخصیت ها وارد می کند و زندگی روزانه ی آن ها را به بازنویسی تاریخ همان روزگار تبدیل می کند. او از بیان هیچ چیز ترس و واهمه ای ندارد. معتقد است هر چه در حکومت های توتالیتر اتفاق می افتد اگر به داستان کشیده شود، نه افتضاحی برای نویسنده که سبب رسوایی مردم شناسانه ای خواهد شد. و این مردم اند که باید تکان بخورند و در محاصره ی چنین اجتماعاتی، حقایق آشکار و حد و اندازه ی قابلیت های خوب و بد نشات گرفته از انسان بودن خود را فراموش نکنند. کوندرا سخت بر این باور است که عصیان های اروپای مرکزی در آن روزگار را روزنامه ها و رادیوها و تلویزیون ها تغذیه نکرده اند: این عصیان ها را رمان ها و شعرها و نمایش ها و فیلم ها و تاریخ نگاری ها و حتی کمدی های مردم پسندانه شکل بخشیدند. از همین روی پس از حمله ی اتحاد جماهیر شوروی و هم پیمانانش، نخست فرهنگ چک بود که مورد حمله قرار گرفت. و از همین روی است که همیشه نخست فرهنگ و هویت ملل مورد تهاجم قرار می گیرد. و آن گاه که همه ی نشریات فرهنگی و ادبی چکسلواکی را حکومت توتالیتر روس از بین برد، اتفاقی که هرگز حتی دوران اشغال سرزمینش توسط نازی ها هم روی نداده بود، میلان کوندرا عزم هجرت کرد. او تاب چنین فاجعه ای تراژیک را نیاورد و به دنبال دعوتی از دانشگاه رن فرانسه، عاقبت در سال 1975 با همسرش چکسلواکی را ترک کرد و به فرانسه رفت و آن جا ساکن شد. او مانند بسیاری از هم نسل هایش مدت ها بود که خوانندگان چک تبار کتاب هایش را به خاطر ممنوعیت نشر آثار از دست داده بود. پس به زبان فرانسه نوشت تا برقرار بماند و باز هم بنویسد و منتشر کند. نوشتن به زبانی غیر از زبان مادری و داشتن مخاطبانی غیر از هموطنان را "چیزی نامعلوم"، "چیزی انتزاعی" و البته در نهایت "رهایی بخش" می دانست. او در گفتگویی بریده شدن از خوانندگان بومی و مواجهه با مخاطب بلافصل فرانسوی را چنین توضیح می دهد: "از نقطه نظر کلی بسیار سخت است که آدم ناگهان خوانندگانی را که تا چهل سالگی با آنها اخت بوده از دست بدهد. اما در مورد من این امر چندان نامطبوع نبود. همزمان با هجوم روس ها کتاب های من ممنوع شدند در حالی که من هفت سال دیگربه زندگی در پراگ ادامه دادم. بخت یارم بود که پیش از آن قراردادی با ناشر فرانسوی، گالیمار، بسته بودم و می دانستم که آنچه می نویسم چاپ می شود. این امتیاز وضع و حالم را بهبود می بخشید و از سختی آن می کاست... مخاطبان هر نویسنده تقاضاهایی خاص خود دارند، سلیقه هایی خاص خود دارند؛ بی آن که نویسنده آگاه باشد نفوذی را بر او اعمال می کنند. مخصوصا در کشوری کوچک جماعت خواننده، نویسنده را می آزارد زیرا آنان به طور ناگهانی نویسنده را می شناسند. از این جهت در دو رمانی که پس از ممنوعیت نشر آثارم نوشتم، احساس آزادی زیادی زیادی می کردم. از سانسور آزاد بودم و چون دیگر آثارم در کشور خودم چاپ نمی شد، دیگر فشاری هم از جانب خوانندگان بر خود احساس نمی کردم."(گفتگو با یان مک ایوان- کلاه کلمنتیس- ترجمه احمد میر علایی- نشرباغ نو- چاپ سوم 1387) هنگامی که کوندرا در سال 1973 برای دریافت مبلغ جایزه ی مدیسی برای رمانش "زندگی جای دیگر است" تقاضای گذرنامه و اجازه ی خروج کرده بود، در کمال تعجب گذرنامه ی مصادره شده را دوباره در دستانش دیده و متوجه شده بود که رژیم بی سر و صدا او را تشویق به رفتن می کند. در همان وقت به مهاجرت فکر کرده بود و به این که بتواند بعد از این همه سال، دیگر احساس دلتنگی و کوچکی نکند. اوضاع چک روز به روز وخیم تر می شد و او که در مورد جاودانگی و بقای سرزمینش تردیدی نداشت، هر روز مصمم تر می شد تا از تعلق به این جای کوچک خود را برهاند. اما پس از مهاجرت به فرانسه خود را سندی سیاسی در دستان روزنامه نگاران یافت و تا مدت ها در مقابل آنان مجبور به دفاع از خود شد. او از این که از آثارش برداشت سیاسی کنند می رنجید و معتقد بود در مقام یک شهروند می تواند از کمونیسم متنفر باشد اما نویسنده هرگز در رد یا قبول یک رژیم نمی گوید؛ همان طور که فلوبر از بورژوازی نفرت داشت اما مادام بوواری را نباید مانیفستی در رد بورژوازی نامید. او نقد را نه کار روزنامه نگاران مفسر، که تنها و تنها کار منتقدان ادبی می دانست. آثار کوندرا با تعاریف متعارف از رمان نمی خوانند. با این حال او آن ها را رمان می نامد. آثار او آمیزه ای از قالب رمان و داستان کوتاه و مونولوگ های راوی نویسنده را در بردارد. "شوخی" اولین رمان او و تنها اثری از اوست که در آن خود نویسنده، راوی نیست. به روابط فرد و اجتماع در رمان های کوندرا توجه بسیار می شود و تاریخ نگاری اجتماع و سیاست روز از طریق به تصویر کشیدن زندگی روزانه شخصیت ها و اندیشه ها و کنش ها و واکنش های آنان بیان می شود. خشم و شادی و بیم و امیدی که در دل آن ها موج می زند، همان موجی است که در آن روزگاران در خانه ها و خیابان ها جریان داشت. میلان کوندرا نخستین بار توسط احمد میرعلایی در کتاب جمعه ی هفته ی دوم مرداد 1358 به خوانندگان ایرانی معرفی شد. بیشتر آثار او تا امروز به زبان فارسی ترجمه شده اند. او غیر از رمان، چند نمایشنامه و مجموعه شعر و مجموعه داستان کوتاه و مجموعه مقالات هم به چاپ رسانده است. میلان کوندرا از سال 1981 شهروندی فرانسوی شد و هنوز هم با دادن کپی رایت ترجمه ی آثارش به زبان چکی مخالف است.

Write Your Review

Rating: