ZOOM

نگاهی اسطوره شناسانه به رمان پیکر فرهاد نوشته ی عباس معروفی

  • نگاهی اسطوره شناسانه به رمان پیکر فرهاد نوشته ی عباس معروفی ) خدمت استاد فرزانه، علی پیام عزیز با مهر و ارادت-رضیه انصاری) اسطوره کلان روایتی است که از زمان همسرایی های اجداد اولیه ی انسان وجود داشته و در موقعیت های گوناگون اجتماعی و سیاسی و فرهنگی همواره بیانگر نگاه و اندیشه ای ژرف بوده است. اشاره به اسطوره در ادبیات داستانی به منطق و ساختار روایی متن انسجام می بخشد و با پیوند زدن روزگاران گذشته به اکنون، اثر ادبی و هنری را جذاب و ماندگار می کند. بدیهی است که اساطیر باستانی در گذر زمان دستخوش تغییر و دگرگونی شوند و به دیده ی هر نسل از خوانش متفاوتی برخوردار باشند؛ بنا به ضرورت نیاز جامعه هربار امروزی شوند تا غیر از آشنا کردن مخاطبان جدید با افسانه های قدیمی، ماهیت ماورایی و تقدس بخشیده شده شان در بازخوانی ملموس شود و در نهایت، کشف و تفکری به روز را پایه ریزی کنند. گاهی حتی اسطوره های جدید (مانند قهرمان های جنگ ستارگان) خلق می شوند تا به خدمت همان داستان های قدیم گرفته شوند. بازخوانی اساطیر در رویکردی مدرنیستی (و ساختارگرا) به ادبیات داستانی، با دنبال کردن رد پای قهرمان، سرنوشت قهرمان های کلاسیک را با امروزی ها پیوند می زند و در خوانش پسامدرن (و پساساختارگرا) می تواند حتی همپوشانی و یکی شدگی شخصیت ها را، بدون تغییر حقیقت معنوی شان، موجب شود. به عنوان مثال صادق هدایت در بازآفرینی اساطیر در پروین دختر ساسان و مازیارعمدتا به شکوه از دست رفته ی ایران باستان اشاره می کند. دیگر داستان نویسان معاصر ایرانی از جمله اسماعیل فصیح، هرمز شهدادی، براهنی، پارسی پور، گلشیری، معروفی، جعفر مدرس صادقی، محمد محمدعلی، محمد قاسم زاده و دیگران نیز با نگاهی نو به شخصیت هایی اسطوره ای چون هابیل و قابیل، ابراهیم و اسماعیل و هاجر و سارا، یوسف، فریدون، ضحاک، بیژن و منیژه، مشی و مشیانه، جمشید و جمک، سیاوش و دیگران، نقش و کاردکرد معاصر این اساطیر را بازآفرینی کرده اند و گاه حتی با ایجاد تغییر ایدئولوژیک، عمق معنوی جدیدی به این شخصیت ها بخشیده اند. اما بازخوانی اسطوره در آثار عباس معروفی یادآور کدام خاموشی یا معصومیت از دست رفته است و به کدام افق نو اشاره دارد که پاسخگوی نیاز امروز باشد؟ شخصیت های اصلی در سه رمان سمفونی مردگان، پیکر فرهاد و فریدون سه پسر داشت و یا نمایشنامه ی دلی بای و آهو نیز نظر به اساطیر مورد اشاره، تغییراتی را از سر گذرانده اند. همه ی آثار یادشده رکود جامعه شناختی زندگی های امروز را توصیف می کند و با تفسیر سنت قدیمی، کلیشه های کهنه را به تجربه ای امروزی و زنده تبدیل می کند. مگر نه این که قهرمان با حمایت از اندیشه ای نو، همواره در حال تحول از نوعی آگاهی به نوعی دیگر است و گاهی بی قصد پیشین، ناگهان خود را در قلمروی تغییرشکل یافته می بیند؟ آیدین و اورهان، زن روی جلد قلمدان و پروانه و پسرپادشاه و بچه خیاط و حسین کاظمی، مجید و سعید و اسد، همگی شهود و هستی حقیقی نسلی دیگرند که در آثار عباس معروفی به نمایش گذاشته می شوند. در این راستا نگارنده به بررسی اجمالی رمان پیکر فرهاد (تهران، ققنوس، 1381) می پردازد. این رمان طی سال ها مورد تحسین بسیاری از منتقدان و علاقمندان طیف ادبیات قرار گرفت و به زبان های مختلف (از جمله زبان آلمانی) ترجمه شد و در سال 2002 جایزه ی سال بنیاد ادبی آرنولد تسویگ را از آن خود کرد. عباس معروفی در رمان پیکر فرهاد با برقراری رابطه ای بینامتنی با بوف کور و شیرین و فرهاد، مکالمه ای را با هدایت و نظامی پیش می برد و پرتو کشف خویش را از هدایت و نظامی به عرصه ی نمایش می گذارد. او خود در موخره ای بر رمان، از حس ارتباط عمیقی بین این دو می نویسد؛ ارتباطی که جز در ناخودآگاه او، هرگز شکل عینی و بروز بیرونی نداشته و تعریف شدنی نبوده است: "هدایت چه ربطی به نظامی داشت؟ آیا به خاطر سیلان ذهنی دو هنرمند بود که ورای تاریخ سیاسی مثل ابری ناتمام بر فراز آسمان می ایستادند و مدام می باریدند؟ آیا برای مینیاتورها بود؟ آیا چیزی در کودکی ام دریافته بودم که حالا خاطرم نبود؟ برای گنبدها، رنگ ها، پری وار زیستن آدمها؟ چرا احساس می کردم افسانه ای را که مادربزرگم در هفت سالگی برایم گفته بود به این دو هنرمند مربوط می شود؟..." (پیکر فرهاد، ص142) راوی داستان، زن روی جلد قلمدان داستان بوف کور است. ناگفته های این زن اثیری که حالا از تابلو نقاشی بیرون آمده و دنبال معشوق خود (همان نقاش پرده ها و راوی اصلی بوف کور) می گردد، به قول مولف، تجربه ای است در لحن بوف کور که به یکباره بر او نازل شده و به جنون شباهت دارد. جنونی که روح مولف را آهسته آهسته می جود، شبیه زخم هایی که روح راوی بوف کور را در انزوا می خورد و می تراشید. زن راوی که در کودکی ها بازی خسرو، شیرین، فرهاد/بچه خیاط، پسرپادشاه، دخترپادشاه را می کرده، در بخش دیگری از داستان در کسوت زنی معتاد و لکاته به نام پروانه (دختر مرتضی کیوان) همپای کافه رفتن های صادق هدایت می شود و در جایی دیگر مدل نقاشی مردی به نام حسین کاظمی است و در خواب های او پرسه می زند. شکل روایی پیچیده ی این رمان، ضمن حفظ و ابقای فضای تردید و تعلیق و ابهام، در عین گیج کردن خواننده با وهم و متریالی سوررئال، از تکنیک روایی بوف کور، شاهکار صادق هدایت نیز پیشی می گیرد و دایره ها را به تمامی باز می گذارد. دو بخش موازی داستان در بوف کور (که رمانی باز و مدرن محسوب می شود) عاقبت بر هم منطبق شده، مخاطب را با تصاویری قرینه یا آینه ای روبه رو می کند. زن لکاته و اثیری، و مرد راوی و نقاش (و از همین دست عمو و پیرمرد خنزرپنزری و دیگران) افرادی یگانه، تنها با جنبه هایی متفاوت از کار در می آیند و مخاطب پس از سر در گمی در تو در توهای داستان و ابهام ها ، در پایان به کشف و واقعیتی نسبی دست می یابد. حال آن که تکنیک روایی پیکر فرهاد از این دستور پیروی نمی کند. رمان شخصیت های متعددی را به شیوه ای غریب در هم استحاله می نماید و از دادن رای قطعی، و ارائه ی فرم و ساختاری روشن یا قابل پیش بینی، عامدانه و آگاهانه پرهیز می کند. در این رمان، با آن که نویسنده به کلی از متن حذف شده و راوی اول شخص روایت را پیش می برد، پیرنگ داستانی بسیار غیر منسجم است و حتی هر پاره ی داستان، فاقد زمان و مکانی واحد. راوی، زن اثیری روی قلمدان، آرزو دارد به جستجوی چشم هایی که به زندگی اش معنا داده اند، از پرده ی نقاشی یا جلد قلمکار بیرون بیاید و به دنبال کسی برود که به منظور دریدن نگاه نمی کند و با همه ی آن هایی که تلاش می کنند لباس را بر تن آدم جر بدهند فرق دارد(ص8، ص12). در اثنای همین روایت، در لحظه وارد داستان بچه خیاط و پسر پادشاه می شود ، در چشم برهم زدنی به نقش روی قلمدان بر می گردد و لحظه ای بعد می شود دختری سیاهپوش در دکان سلمانی. همو پس از یافتن معشوق، جسد مرد را تکه تکه می کند و بی آن که او را جایی به خاک بسپارد، با کمک مرد قوزی که اسیرش کرده سوار قطاری به مقصد نامعلوم می شود و جستجویش برای یافتن عشق در نظر خواننده نافرجام می ماند. اصلا چرا عاشق باید تا ابد جسد معشوق را با خود و در کنار خود داشته باشد؟ کمی پیش تر در بخش دیگری از داستان، این حسین کاظمی است که زن لکاته ی مدل نقاشی اش را قطعه قطعه می کند و خواننده در پایان در می یابد که این ماجرا، شرح تابلو نقاش است و لا غیر. تغییر مدام نظرگاه و نمایش مستقیم ذهنیات مشوش و زبان شعرگونه و فقدان منطق و توالی زمانی، مزید بر علت می شوند و خواننده نه از کار شخصیت ها و منطق داستان سر در می آورد، نه از قصد و نیت مولف داستان در خلق تکنیک های روایی به کار گرفته شده در رمان. و این عینا قصد و نیت مولف است از بازخوانی و بازتولید شخصیت های قبلی. یعنی نمایش اوج بی ثباتی و تناقض و عدم قطعیت و بلاتکلیفی انسان دوره ی پست مدرن. شخصیت های بازآفرینی شده در این آثر با استفاده از ابزارهای متفاوتی که مولف برایشان در نظرگرفته، نقش هایی را بعهده می گیرند که ابزارهای پیشین آن را نداشه اند. اینان ناآگاهانه رهنمود می دهند، نه فرمان؛ قهرمان هایی هنرمند وعاشق اما قاتل و سر در گم، و بدون رهاورد که در نیمه ی راه تغییر مسیر می دهند و بی هدف و بی مقصد دست به سفری ابدی می زنند، یا قهرمان هایی که پیاپی از مناظری نقش سرو و نیلوفر می زنند که خاشاک است و شن داغ و استخوان دنده های اسب (پیکر فرهاد، ص20). قهرمانان امروزی دیگر نسبت به نیازهای زمانه ی خود حساس و دلسوز نیستند و محصولی برای عرضه ندارند، نه پیروزی و نه شکست. مرگشان به دفن هم نمی انجامد، پس انتظار رستاخیزی هم از آنان نمی رود. مولف رمان پیکر فرهاد با اعلام فروپاشی تمدن و اخلاق و منطق و خرد و احساس زمانه ی خود، بر بلاتکلیفی انسان امروز انگشت می گذارد و بی پناهی و تناقض درونی و عدم قطعیت انسان مدرن و پست مدرن بیگانه با خود را به عنوان مسئله طرح می کند. این تاثیرات، پیامد تجربیات تلخ و آشوب و بی نظمی زندگی و میل به قانون گریزی و پراکنده گویی اذهان قصه گوی امروز است. راویانی که لالایی هایشان خواب ها را بر می آشوبد، و جوامعی که دیگر توانایی تبادل و به اشتراک گذاشتن تجربیات دیرین و مدیریت کردن فردای رو به اضمحلال خود را ندارند.

Write Your Review

Rating: