ZOOM

نقد جورج اورول، ضد فاشیست مشهور، بر کتاب نبرد من اثر آدولف هیتلر، 1940

  • این روزها نبرد من در بازار کتاب ایران خوب میفروشد، کتابی که مرجع فاشیستهاست. از قضای روزگار آثار جورج اورول هم بسیار پرخواننده هستند، مخصوصا 1984 و مزرعه‌ی حیوانات، نویسنده‌ای که یکی از مراجع ضدفاشیستهاست. آیا این دوگانگی نشانهای است که باید جامعهشناسانه تعبیر شود؟ پاسخ به این سوال به عهدهی جامعهشناسان است، کتابفروشی آنلاین چهل کلاغ اما نقد جورج اورول بر نبرد من را در اختیار شما میگذارد، در این یادداشت هزار کلمهای هم با اندیشههای جورج اورول آشنا میشوید هم با کتاب نبرد من. این یادداشت 21 مارس 1940 در مجلهی new English weekly منتشر شده است، برای خواندن اصل متن به انتهای یادداشت بروید. نشانهای از سرعت رویدادهای عصر حاضر این است که نسخه نبرد من که سال گذشته انتشارات هرست و بلاکت منتشر کشده بود، از زاویه ی دیدی نزدیک به هیتلر ویرایش و مقدمه نویسی شده بود. هدف واضح مقدمه مترجم و پانویس هایش این بود که لحن خشن کتاب را ملایم کند و هیتلر را در مهربان چهره ی ممکنش نشان دهد. می پرسید چرا؟ چون در آن زمان هیتلر هنوز شخصیت محترمی بود. کسی بود که جنبش کارگری آلمان را سرکوب کرده بود، و به همین دلیل طبقات سرمایه داران و ملاکین حاضر بودند تقریبا هر گناهی از او را ببخشند. چپ و راست در این ایده ی ساده لوحانه سهیم بودند که جنبش ناسیونال سوسیالیسم صرفا نسخه ای دیگر از محافظه کاری است. بعد ناگهان معلوم شد که هیتلر شخصیت محترمی نیست. یک نتیجه این چرخش این بود که انتشارات هرست و بلاکت نسخهی جدیدی ز کتار با منتشر کرد، جلد کتاب را عوض کرد و توضیح داد که تمام عواید چاپ این نسخه به صلیب سرخ خواهد رسید. ولی اگر صادق باشیم، با خواندن متن نبرد من مشخص میشود که اهداف و اندیشههای هیتلر از آغاز همین ها بوده و تغییر نکرده است. وقتی آدمی سخنرانی های یک سال اخیر او را با سخنرانی های پانزده سال پیش او مقایسه میکند، آنچه آدم را غافلگیر میکند تعصب و خشکی اوست، به حدی که جهانبینی او اصلا تغییر و توسعه نیافته است. نگاه او نگاه ثابت یک دیکتاتور خودمحور است که بعید است تحت تاثیر مانورهای جهان سیاست تغییری بکند. نقشه ای که در نبرد من طراحی شده این است که اول روسیه را نابود کنند و پس از آن سراغ انگلستان بروند. حالا، به نظر میرسد نقشه فقط کمی تغییر کرده و قرار است انگلستان اول نابود شود، چون روسیه را خیلی ساده تر با رشوه خریدند، ولی به محض اینکه انگستان شکست بخورد نوبت روسیه خواهد رسید، شک نکنید که هیتلر در همین فکرهاست، اینکه او بتواند پیروز شود یا نه، بحثی است جداگانه. فرض کنید برنامهای که هیتلر در کتابش پیشنهاد میدهد عملی میشد. طرح او برای صد سال آینده است که 250 میلیون نفر آلمانی فضای زندگی کافی در اختیار داشته باشند (تا حدود افغانستان را لازم دارد)، امپراطوری وحشتناک و دور از فکری که در آن، لازم است هیچ اتفاقی نیفتد جز تربیت مردان جوان جنگ و تولید هرچه بیشتر توپ های جدید و بهتر. او چطور توانسته چنین تصویر هولناکی را به دیگران بقبولاند؟ این مشخص است که تا دوره ای از فعالیت سیاسی اش، او تحت حمایت صاحبان صنایع بود، آنها او را کسی میدیدند که کمونیست ها و سوسیالیست ها را سرکوب خواهد کرد. البته نباید فراموش کنیم که اگر هیتلر جنبش بزرگی راه نیانداخته بود، صاحبان صنایع از او حمایت نمی کردند. البته باید این را گفت که با بیکار بودن هفت میلیون آلمانی، ظهور چهرهای عوامفریب محتمل بود. ولی هیتلر بدون جاذبهی شخصیتی خودش نمیتوانست بر رقبای متعددی که داشت پیروز شود، حتی در نوشتار آشفته و سردستی نبرد من هم میشود این جاذبه را دید، این جاذبه در سخنرانیهایش پررنگ تر میشود... این یک واقعیت است که هیتلر عنصری مجذوب کننده در خودش دارد. وقتی عکسهایش را می‌بینیم این جاذبه حس میشود ـ مخصوصا عکسی که هرست و بلاکت برای آغاز چاپ جدید از نبرد من انتخاب کرده‌اند و هیتلر را در روزهایی که تازه پیراهن قهوهای بود نشان میدهد. صورتش صورت رنج‌کشیده‌ی مردی است که از سختیهای زیادی جان سالم به در برده. پرتره هیتلر یادآوری مردانه تر از تصویر مسیح مصلوب است است، و تردیدی نیست که هیتلر خودش را همینطور می بیند. علت شخصی و درونی نارضایتی او از جهان را فقط میشود حدس زد، ولی در وجود نارضایتی نمیشود شک کرد. هیتلر شهید است، قربانی است، پرومته ای است که به کوه زنجیر شده، قهرمانی است که خودش را فدا میکند، با دست خالی علیه تمام دشمنان می جنگد. هیتلر کسی است که اگر موش بکشد، جوری نشان میدهد انگار اژدها کشته. آدم حس میکند که او هم مثل ناپلئون علیه سرنوشت می جنگد، علیه شکست، در حالیکه در نظر خودش لایق برد هست. جذابیت چنین ژستی البته که بسیار زیاد است؛ نیمی از فیلم هایی که آدم در سینما میبیند درونمایه هایی مشابه دارند. او همچنین متوجه نقصی در رویکرد صلح طلبانه به زندگی شده است. تقریبا تمام اندیشه های غریب پس از جنگ بزرگ، قطعا تمام اندیشه های پیشرو، این را فرض گرفته اند که انسان ها هوسی جز آرامش، امنیت و دوری از درد ندارند. در این نگاه به زندگی جایی برای مثلا وطن پرستی و ارزش های نظامی نیست. سوسیالیستی که ببیند فرزندش با سرباز های سربی بازی میکند ناراحت میشود، ولی هیچوقت نمی تواند جانشینی برای آن سربازها پیدا کند، یک جورهایی، صلح طلبان سربی به نظر اسباب بازی های جذابی نمی رسند. هیتلر، چون خودش ذهنی بری از آسایش و لذت دارد، این را فهمیده است که انسان ها فقط آسایش و امنیت، ساعت کار کوتاه، بهداشت، آرامش جنسی و به طور عمومی عقل سلیم را نمیخواهند، آدم ها در کنار آن چیزها جدال و فداکاری هم میخواهند، طلب هم میخواهند، پرچم های بزرگ و رژه هم میخواهند. این که از نظر اقتصادی چطور هستند به کنار، ولی فاشیسم و نازیسم از منظر روان شناختی بسیار با انسان های سازگارترند تا نگاه هندویی به زندگی. این در مورد نسخه ی نظامی شده ی سوسیالیسم استالین هم صادق است. هر سه دیکتاتور بزرگ قدرتشان را با تحمیل رنج مضاعف و غیرقابل تحمل به مردم گسترش داده اند. در حالیکه سوسیالیسم و حتی سرمایه داری به سبکی کینه ورزانه به مردم میگوید «من به شما وقت خوش هدیه میدم» هیتلر به مردم میگوید «من به شما نبرد، خطر و مرگ هدیه میدهم» و نتیجه اینکه یک ملت خودش را به پای او می اندازد. شاید بعدها نظرشان را تغییر دهند و پشیمان شوند، مثل پایان جنگ قبلی. پس از سالها کشتار و گرسنگی «خوشبختی بزرگ برای همه» شعار جذابی خواهد بود، ولی در این لحظه «یک پایان وحشتناک بهتر از یک وحشت بی پایان است» شعار برنده در آلمان است. حالا که ما با سازنده ی این شعار می جنگیم، بهتر است متوجه باشیم که چقدر شعار هیجان انگیزی است. –George Orwell, The New English Weekly, March 21, 1940 لینک به منبع

Write Your Review

Rating: