از نامه های جلال آل احمد به همسرش سیمین دانشور حالم هیچ خوش نیست

نویسنده

amin hosseinioun


ساعت نه و نیم بعدازظهر شنبه 16 اسفند 1331/ 7 مارس 1953 عزیز دلم سیمین جان، راستی رادیو داری؟ یعنی آن رادیویی را که از جین گرفته بودی هنوز داری یا تا به حال پس داده ای؟ حالت چطور است؟ من که حالم هیچ خوش نیست. حال روحی که اصلا ندارم. حال جسمی ام هم دو روز است به هم خورده. و امشب اگر یادت باشد به تقلید از تو پیشانی و شقیقه هایم را با الکل ماساژ دادم و بعد یک استکان آب نارنج و آب گرم خوردم. سرم کمی بهتر شده است. سرم از عصر تا به حال مثل دنگ رزازها می کوبد. نمی دانم چه مرگم است. فردا صبح باید بروم شمیران در برزن تجریش سگدو کنم. نمی دانم خواهم توانست یا نه. عزا گرفته ام ولی حتما خواهم رفت. این کار را باید تمام کرد. اما امروز عصرم: بعدازظهر دو سه ساعتی توی آفتاب دراز کشیدم و چند سطری هم برای تو نوشتم و بعد چرتی هم توی آفتاب زدم ولی سرم درد می کرد و راحت نبودم. یعنی از استراحت چیزی نفهمیدم. بعد ساعت 4 بلند شدم رفتم سراغ حاج علی آقا – شوهر نیر. می دانی که شوفر بود و تازگی ماشین را فروخته و دکان اوراقچی باز کرده. اوراقچی به آنهایی می گویند که ماشین های قراضه را می خرند و از هم باز می کنند و وسایل آن را جدا جدا به اسم وسایل یدک می فروشند. قضیه از این قرار است که فعلا دارم حداقل روزی پانزده بیست ریال پول برای رفتن و برگشتن شمیران می دهم. اگر روزی همین قدر هم در تهران پول تاکسی و اتوبوس بدهم، می شود جمعا روزی چهار تومان و ماهی صد و بیست تومان. فکر کرده ام یک ماشین ارزان تهیه کنم که هر وقت خواستی آبش کنی، با دویست سیصد تومان نفع یا ضرر ممکن باشد. یکی از دوستان شهیدا ماشین داشت و قرار بود امروز عصر برویم معاینه اش کنیم. من هم رفتم حاج علی آقا را برداشتم و بردم سراغ یارو. ماشین را سوار شدیم و یک دور زدیم و معاینه کرد، خوب بود، ولی صاحبش دم از هزار و ششصد تومان می زد و حاج علی (که لابد می دانی پسر دایی من است) گفت حداکثر هزار و صد تومان می ارزد، اگر به این قیمت بدهد می توانی بخری، بیشتر نمی ارزد. و قرار است فردا شب صاحبش را که یک ارمنی است خبر کنم. ولی گمان نمی کنم به این قیمت بدهد. من هم عجله ای ندارم. اگر هم این نشد اشکالی ندارد به خود پسر دایی ام سپرده ام که گوش به زنگ باشد اگر ماشین ارزان و مناسب و کارکنی پیدا کرد ما را خبر کند. و این کار را هم خواهد کرد. مسئله این است که حالا که هنوز پی کنی می کنند و کار شروع نشده، روزی حداقل یک بار بالا می روم. فردا که ساختمان شروع شود ناچار روزی دو سه بار باید سر زد و این خودش سر به جهنم خواهد زد. گذشته از اینکه من بالاخره باید درصدد تهیه ماشین باشم. در حدود هزار و پانصد تومان می شود یک ابوطیاره خرید مثل مال ریاحی (یادت هست؟) که به هر صورت لش آدم را بکشد. و گذشته از اینکه تا آمدن تو باید ماشین بردن را هم بیاموزم و این کار را خواهم کرد... راستی درباره آزمایش اسپرم من چه کردی؟ چقدر خیالت ناراحت شده؟ ما از تمام دنیا یک موی پرپشتی داشتیم که دارد سفید می شود و یک [...] که آن هم توزرد درآمده. بدبختی نیست عزیز دلم؟ ... ولی خودم می دانم که معالجه شدنی هستم. [...] به هر صورت عزیز دلم، می بینی که این قضیه خیلی ناراحتم کرده است و دائم در فکر آنم. تو در مورد خودت چه کردی؟ آیا کار تمام شد و دیگر احتیاج به معالجه نداری؟ رحم راست راست شده است؟ و با آن کلینیک زناشویی چه قرار و مداری گذاشتی؟ راستی هوا هم مدتی است خوب است و گمان نمی کنم دیگر سرد بشود و برف بیاید و کار ما لنگ بشود. مردم پالتوها را درآورده اند و من هم خواستم امروز عصر همین کار را بکنم ولی دیدم سرم درد می کند و وقت جوانی کردن نیست. داشتم داستان امروز عصر را می نوشتم. به هر صورت ساعت 5 کار معاینه ماشین تمام شد که البته چون فرق معامله خیلی بود سر نخواهد گرفت. تا این پسردایی خودش چه بکند. بعد رفتم چاپخانه برای تقویم حزب. بعد هم سری به حزب زدم که یک حوزه داشتم. راه انداختم. مثل مشتری که راه می اندازند و دست به سرش می کنند و بعد هم کمیسیون تبلیغات داشتم که آن را هم راه انداختم و از بس درد سرم شدت پیدا کرد، همه این حقه بازی ها را ول کردم و آمدم تپیدم توی خانه. هفت و نیم بود که آمدم خانه و تا ساعت 9 الکل مالی و ماساژ و آب نارنج گرفتن و خوردن داشتم و بعد هم استراحت کردم. نور به قدری چشمم را می زد که نگو. ولی حالا با عینک زیاد درد نمی کند و نمی زند. به هر صورت 9 هم حالم کمی بهتر شد. شام خوردم. سالاد و کره. و بعد هم یک سیگار چاق کردم و کشیدم و نه و نیم هم نشستم سر کاغذ تو عزیز دل و حالا هم ساعت ده و ربع شده است... • از کتاب "نامه های سیمین دانشور و جلال آل احمد" – کتاب دوم – بخش دوم – تدوین و تنظیم مسعود جعفری – انتشارات نیلوفر.

نظرات